Wednesday, December 29, 2004

یادداشتی از کافکا

مایوس نشو
حتی از این واقعیت که مایوس نمی شوی

درست وقتی که همه چیز تمام شده می نماید
نیروهای تازه ای سر می رسند
و این دقیقا به ان معناست که تو زنده ای
واگر انها فرا نرسند
همه چیز یک بار برای همیشه تمام شده است

Monday, November 15, 2004

گاهی....و

گاهی نفس ها ابر می شوند ( زمستان است
گاهی انسان ها انقدر کوچک می شوند که بجای ته سیگار اشتباهی زیر پا له میشوند
گاهی عشق ورزیدن اسان می شود ( البته عشق همان رطوبت چندش اور پلشت است
گاهی مرگ را در اغوش می گیریم
و گاهی تنها گاهی زندگی می کنیم

Monday, November 01, 2004

الفريده يلينک برنده جايزه نوبل ادبيات شد

جايزه نوبل ادبيات امسال به خانم الفريده يلينک داستان نويس و نمايش نويس اتريشی اختصاص يافت


اين جايزه برای ويژگی زبان بکار رفته در داستانها و نمايشنامه های اين نويسنده 58 ساله اتريشی، به او داده شده است

آکادمی سللطنتی سوئد در تقدير از اين نويسنده اعلام کرد حرکت آهنگين آواها و روياروئی آنها در داستانها و نمايشنامه های او به چشم می خورد. شور زبان خارق العاده در آثار او پوچی کليشه های جامعه و قدرت زير نفوذ در آوردن شان را آشکار می سازد

مشهورترين داستان او " معلم پيانو" نام دارد که در سال 2001 از روی آن فيلمی به همين نام ساخته شد http://www.bbc.co.uk/persian/arts/

Tuesday, October 26, 2004

سنگ و سبوی

کس نداند درد من اي ساقي هم درد من
اتشي زن بر قدح سرخ کن روي زرد من
اتش عشقي که صد جامه ز اوهامش بسوخت
عاقبت ديدم بر پير مغان جامه بدوخت
عشق چون درياست ليکن شبنمي خوشتر بود
از هزاران ملک واين فرموده ي داور بود
بر در ميخانه اش مست وخراب افتاده ام
ساقيا شوري بنه بر ساغر و پيمانه ام
اي صبا درد دل ما با جفاکاران مگوي
عشق داند بيوفا سنگ است ودل همچون سبوي

شعرازپیام . ابان83

Monday, October 25, 2004

درباره اثر تازه گابريل گارسيا مارکز


هواداران مارکز ده سال منتظر اثر تازه ای از او بودند، اما سروصدايی که اين اثر تازه بر پا کرده تنها به دليل اين ده سال انتظار نيست، عنوان کتاب نيز خود جنجال آفرين است: خاطرات روسپيهای غمناک من

اين کتاب حکايت روزنامه نگار پيری در کاليفرنيای آمريکاست که در نودمين سالگرد تولدش تصميم می گيرد بکارت دختر روسپی چهارده ساله ای را زايل کند اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می يابد متوجه می شود که دختر روسپی بر اثر مواد مخدری که رئيسه روسپی خانه به او داده است به خواب رفته و نمی تواند از خواب برخيزد

بدين ترتيب او از تصميم خود برای زايل کردن بکارت دختر می گذرد و شب را به معاشقه با بدن عريان او و ستودن آن می گذراند و سرانجام در می يابد که برای نخستين بار در زندگی اش، عاشق شده است

او همچنين سراسر شب را با خاطرات بيش از پانصد زن روسپی می گذراند که در زندگی اش با آنها همخوابه بوده است

گابريل گارسيا مارکز که در سال 1982 برنده جايزه ادبی نوبل شد، با کتابهای "صد سال تنهايی" و "عشق سالهای وبا" شهرت جهانی يافت و از پايه گذاران سبک رئاليسم جادويی در ادبيات به شمار می رود

Sunday, October 24, 2004

دلاور برخيز

و مرد افتاده بود
يكي آواز داد: دلاور برخيز
و مرد هم چنان افتاده بود
دوتن آواز دادند: دلاور برخيز
و مرد هم چنان افتاده بود
ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز
و مرد هم چنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز
و مرد هم چنان افتاده بود
:تمامي آن سرزمينيان گردآمده ، اشك ريزان خروش برآوردند

!دلاور برخيز

و مرد به پاي برخاست
نخستين كس را بوسه اي داد
و گام در راه نهاد
http://www.themodernword.com/gabo/


شعر مه از احمد شاملو



بيابان را، سراسر، مه گرفتست
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است



بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم مه، عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند
«ـ بيابان را سراسر مه گرفته است.مي گويد به خود، عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كونمي داند. مرا ناگاه در درگاه
مي بيند. به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت
«ـ بيابان را سراسر مه گرفته است . . . با خود فكر مي كردم كه مه گر همچنان تا
صبح مي پائيد مردان جسور از خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند


بيابان را
سراسر
مه گرفتست
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابانست
بيابان ـ خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند